به گسیختگی بالها
که در تصادم ابروت
پیوند می خورد.
پیکرت
انهدام کوهستان است
در سپیدی بلورها
و عشق
اجابت بوسه
در معبد دهان تو.
بر شاخه ها می نشیند
و انگشت هامان را هرس می کند
کجای فصل جا مانده ایم
که دست هامان
در پاییز جوانه می زند
و در زمستان
سیب سفید می دهد؟
گاهی زندگی
برادری نا تنی است
که دست هایش
تمام قطر سینه را می درد
(بر می گردم به سال های دور
مادرم می گفت:
قابله ام پیر دختری بود
که سر زا رفت
گلاب بیاورد.
چقدر زندگی می تواند
بوی گل محمدی و خون بدهد؟
و صبح
رقص تکراری گنجشک ها باشد
با برگ های نارنج
وقتی خروس خاله قمر ، می خواند؟
بر می گردم
و مرگ را به آب نباتی میهمان می کنم
پاک کن ام را از کیف مدرسه در می آورم
و نام مادرم را
از حافظه اش
پاک....
از تو
تنها شیهه ای
حافظه ی درخت ها را لرزاند
آرام یورتمه می روی
بی اعتنا به لانه ی گنجشکی که افتاده
و آنقدر دور می شوی
که چشم هایم چیزی نمی بینند
حالا
من اسبی هستم که می ترسد
جوجه گنجشکی
جیک نزند
زیر نعل هایش.
(۲)
در کوچه های خیس
چتر
بهانه ای است در دستم
سیاه تر از آسمان شهر
و من
خوش حال از اجابت دعایم
قدم می زنم با تو
دلهره ی نگفته هایم را.
(۳)
هم صحبت حرف های یک زن در من
فریاد و استغاثه ی من در من
طولی نکشید زن میان بازو
آرام گرفت حجم یک تن در من.
زیر سایه ی نخل های سوخته
سیب سفید پوست میکنم
از موهات خرما می چینم
بین دخترانی که چهره هاشان پنهان شده پشت نقاب
تقسیم می کنم.
می توانی کنار خلیج شمالی برقصی
یا به مادرت فکر کنی
که روئیای باغ زیتون را
در چشم های تو می پرورانید.
می توانی عصر یک پنجشنبه
با اسبی ترکمن که می تازد در روسری ات
برگردی کنار خاک مادرت
با دختران غریبه ترکش از دل خرماها در بیاوری
به اهالی ده تعارف کنی.
یا...
پلک هایم که بسته شد
تو ، درست زیر همان سایه
با سیبی در مشت
در چشم های من
سفر کردی.
به آمد و شد تنم
به شرم باکره ی چشمهات
به پارگی دل
شماره کن موریانه هایی که حافظه ام را ترکانده اند
با رقص و نور
تو را دوش می کشند می کشند می کشند
می کشند به ضیافت زمستان
به بالا رفتنت از انقباض معلق
که در حادثه ای عریان
هیزمی عمود بود
فکر کن به هیزم تنم در جهنم نبودم که آتش به پا می کند
و خیره شو توی مغزم
کرم هایی که می لولند از دهان باز
تو را قی می کنند بر گلوی خاک خاک خاک
فکر کن به خاک
فکر کن به من
که در حافظه ی سنگی زمین
حک شده ام .
با رگبار سربازانش
و اسب های سفید
به چشم های تو تاخت
در هجوم
قندیل ها
حجمی از تن من اند روی مژه هات
منی که در چشم های تو شبی ـ خون خورده ام .
در انزوای خاطرت
راه تاریک و فانوس
در ذهن تاریکی ، سبز
هر کجا فانوسم را روشن کنی
گذشته در حریق می سوزد
قندیل ها ، آب
و من
روی گونه هات
تبخیر می شوم.
دست ، بر سرم کشید
یک روز
دست ، از سرم کشید
هنوز
دستش را دوست دارم.
شاید روزی
حروف عقیم الفبا
برای قتل یکی از ما نقشه بکشند
به گمان معلم مان نمی رسید
ما تنها نوشتن می شویم
و حروف عقیم شعر
چون زنی زیبا
که هیچگاه یائسه نمی شود
و من
شبی
در حادثه ی هم آغوشی
با هجوم کلمات
به قتل می رسم